خرید بک لینک
يكي دوشب از سال نو گذشته بود كه آشيل آخر شب بهم ميسيج سال نو داد...منم خيلي رسمي سال نو وتولدش رو بهش تبريك گفتم...حدود 6 ماهي بود ازش خبر نداشتم...طرفهاي صبح دوباره ميسيج داد و مي خواست آمار اين مدت نبودشو بگيره...منم كه كلاروز قبلش رو تو بارون رانندگي كرده بودم و خسته بود...و به عبارتي اصلا چشمهام باز نمي شد بهش گفتم مسافرتم بعدا صحبت مي كنيم ...كه باز رگ غيرتش زد بالا كه كي؟كجا؟باكي

برچسب: ادامه, نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:44

چند روز پيش... در حالي دمپايي هاي عروسكي حموم به پام بود و داشتم چايي مي خوردم....لم داده بودم داشتم از نور كم تو سالن استفاده مي كردم....ولي استرس كارهاي انجام نشده مدام تو سرم دور مي زد....يعني ثانيه اي اونا منو رها نمي كنن....ابرو ها تو هم...گره خورده مي مونه تا حداقل چندتا از اين كارهاي چك ليست ذهني تيك بخوره حالا شايد اين موضوع هفته ها، ماه ها...يا سالها طول بكشه.... شروع كردم خيال پردازي...

برچسب: نویسنده: باربد سلطانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:44

صفحه بندی