يكي دوشب از سال نو گذشته بود كه آشيل آخر شب بهم ميسيج سال نو داد...منم خيلي رسمي سال نو وتولدش رو بهش تبريك گفتم...حدود 6 ماهي بود ازش خبر نداشتم...طرفهاي صبح دوباره ميسيج داد و مي خواست آمار اين مدت نبودشو بگيره...منم كه كلاروز قبلش رو تو بارون رانندگي كرده بودم و خسته بود...و به عبارتي اصلا چشمهام باز نمي شد بهش گفتم مسافرتم بعدا صحبت مي كنيم ...كه باز رگ غيرتش زد بالا كه كي؟كجا؟باكي
برچسب: ادامه,
نویسنده: باربد سلطانی
تاريخ: پنجشنبه
23 شهريور
1396 ساعت: 3:44